تفاوت از زمین ... تــــــــــــــا .... آسمان است .....
پرواز که کنی ... آنجا میرسی که خودت میخواهی .....
پرتابت که کنند .....آنجا میروی که آنان میخواهند ....
پس ...... پرواز را بیاموز ......

آدمها به دنیا میان
تا به دیگران تعلق داشته باشند
نه اینكه دنیا رو متعلق به خود كنند
سه چيز- يك زن را مانند ملكه ميسازد
١-وقتي كه پول در دستهاش باشد
٢-وقتي كه لباس سفيد عروسي ميپوشد براي داماد
٣-وقتي كه اولين بچش به دنيا مياد و براي اولين بار مادر ميشود
سه چيز-زن را به گريه مياندازد:
١-حرفي كه جريحه دارش كند
٢-از دست دادن كسي كه دوستش داره
٣-مرور كردن خاطره هايي كه خوشحال كننده بوده براش و حالا از دستش داده
سه چيز-كه زن به آن احتياج دارد:
١-آغوشي كه از قلب و با محبت باشه
٢-حرفي زیبا كه انگيزه هاش را بالا ببره
٣-وقتي داشته باشه براي استراحت و تجديد قوا
سه چيز -زن را ميكشد:
١-زني بر او ارجحيت داشته باشد
٢-داغون شدن آيند ه اش
٣-رفتن پدر و مادر و پسرش
سه چيز-زن به آن افتخار ميكند:
١-زيباييش
٢-اصل و نسبش
٣-كارنامه و مقام اجتماعيش
سه -حالتِ زن كه اخطار به ديگران به حساب ميآيد و ديگران را مترساند
و تعجب ميكنند:
١-سکوتش
٢-جرأت آنيَش
٣-سرد شدنش در يك آن
یک چيز-راز زن را فاش ميكند:
نوع نگاه كردنش
سه چيز-زن را وادار ميكند كه از زندگي شخصي برود بدون برگشت:
١-خيانت
٢-نا اميد و ضربه به او زدن
٣-عدم وجود امنیت
وسخن اخر اینکه:
زن (قوت تحملي)را دارد كه مرد را شگفت زده ميكند!
سختيها را تحمل ميكند...
و غم و اندوهي را تحمل ميكند كه با خود خوشبختي و عشق به همراه دارد...
ميخندد وقتي كه ميخواهد جيخ و فرياد بزند!
ترانه ميخواند وقتي ميخواهد گريه كند!
گريه ميكند وقتي كه خوشحال است!
و ميخندد وقتي كه ميترسد!
عشقش بدون شرط است!
ولي......يك رفتار بد دارد؛و آن اين است كه او ارزش خود را در نزد ديگران نميداند!
|
همگان فقط به خاطر مال و ثروتشان به آنها احترام مي گذارند !!!
قهوهی مبادا...
این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوهی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...
با یکی از دوستانم وارد قهوهخانهای کوچک شدیم و سفارش دادیم...
بسمت میزمان میرفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوهخانه شدند...
و سفارش دادند: پنجتا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا...سفارششان را حساب کردند،
و دوتا قهوهشان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوههای مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو میفهمی...
آدمهای دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفتتا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...
همانطور که به ماجرای قهوههای مبادا فکر میکردم و از هوای آفتابی و منظرهی زیبای میدان روبروی کافه لذت میبردم،
مردی با لباسهای مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوهچی پرسید: قهوهی مبادا دارید؟
خیلی ساده ست! مردم به جای کسانی که نمیتوانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا میخرند...
سنت قهوهی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کمکم به همهجای جهان سرایت کرد...
بعضی جاها هست که شما نه تنها میتوانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،
بلکه میتوانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...
نتیجه اخلاقی:
گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...
که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...
و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...
صبوری کن سایه ی پا در گریز پسین،خورشید برای باز آمدن است که میرود!