یکبار به مترسکی گفتم
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟
گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمیشوم
و من اندیشیدم و گفتم : درست است
چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام
گفت : تنها کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد
این لذت را میشناسند . . .
آنگاه من از کنار او رفتم و ندانستم
منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من !
یک سال گذشت و در این مدت مترسک , فیلسوف شد
هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ درکلاهش لانه میسازند . . .
"جبران خلیل جبران"
یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ | 20:45
صبوری کن سایه ی پا در گریز پسین،خورشید برای باز آمدن است که میرود!