مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد . تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد.
یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد ، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هردو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد و زن در دم کشته شد.
چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هروقت....
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد ، مرد گوش می داد و به نشانه ی تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد ، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه ی مخالفت تکان می داد.
پس از مراسم تدفین ، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید....
کشاورز گفت :
خوب ، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند که چقدر خوب بود ، یا چقدر خوشگل یا خوش لباس بود ، بنابراین من هم تصدیق می کردم.
کشیش پرسید پس مردها چه می گفتند ::::
کشاورز گفت :
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه !!!
یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد ، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هردو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد و زن در دم کشته شد.
چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هروقت....
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد ، مرد گوش می داد و به نشانه ی تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد ، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه ی مخالفت تکان می داد.
پس از مراسم تدفین ، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید....
کشاورز گفت :
خوب ، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند که چقدر خوب بود ، یا چقدر خوشگل یا خوش لباس بود ، بنابراین من هم تصدیق می کردم.
کشیش پرسید پس مردها چه می گفتند ::::
کشاورز گفت :
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه !!!
شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ | 17:1
صبوری کن سایه ی پا در گریز پسین،خورشید برای باز آمدن است که میرود!